بر هیچکس پوشیده نیست که بخشش، امری بس دشوار است. همواره از جانب بزرگان، اهمیت و فواید بخشش به ما گوشزد شده؛ اما گذشتن از خطای دیگران، سختتر از آن است که صرفا با نصیحت و موعظه به ثمر برسد! درواقع ما درحالی به کینه و نفرت درونی خود دامن میزنیم و درحالی نقشه انتقام را در ذهن خود پرورش میدهیم که نسبت به تمام فواید بخشش اشراف داریم؛ حتی بارها شده که خود، دیگران را تشویق به گذشت کردیم، اما نوبت به خودمان که رسید، حالا برای ما قضیه فرق میکند و انگار که تمام اعتبار بخشش در ذهن ما از بین رفته و این کینه و انتقام است که معتبر میشود.
آیا همیشه باید ببخشیم؟
به دور از انصاف و عقلانیت است اگر بگوییم که ما در هر شرایطی باید ببخشیم و فراموش کنیم؛ چراکه گاهی آسیب وارد شده به ما، آنچنان سهمگین و طاقتفرساست که اتفاقا بخشش نه تنها تصمیم درستی نیست، بلکه یک اشتباه احمقانه به نظر میرسد. وقتی خطای دیگران و آسیبی که به ما وارد میکنند آنچنان شدید نیست، در این حالت میتوان راجع به بخشش و گذشت سخن گفت؛ اما وقتی آسیب وارد شده سنگین، سهمگین و بیسابقه است، تا جایی که حتی منجر به تشویش اذهان عمومی شده، اینجا سخن گفتن از بخشش و گذشت منطقی نیست و درواقع مسئولیت بخشیدن فرد خاطی هم فقط به عهده قربانی نخواهد بود.
قتل، دزدیهای خشونتبار، تجاوز به عنف، اسیدپاشی، پخش تصاویر خصوصی، پدوفیل و غیره، از جمله اخبار جنایات دهشتناکیست که از گوشه و کنار این جهان به گوش ما میرسد. بسیار خب، در چنین موقعیتی، سخن گفتن از بخشش و ترقیب قربانی به بخشیدن و گذشت، نه تنها درست نیست، بلکه از منظر روانشناسی، رفتاری کاملا آزاردهنده و مخرب است که فقط پروسه پذیرش و ریکاوری فرد زخمخورده را به تاخیر میاندازد.
برای ما مبرهن است که حتی در چنین موقعیتهای سخت و طاقتفرسایی نیز، هستند افرادی که بخشش و گذشت را پیش میگیرند؛ اما به هر روی، وجود افراد استثنایی دال بر این نیست که ما بخشش را برای عوام تجویز کنیم. چراکه میزان تابآوری و ظرفیت روانی افراد کاملا متفاوت است؛ بنابراین، همان آسیبی که برای شما صرفا منتج به اندکی خستگی میشود، میتواند فرد دیگری را زمینگیر کند!
با تمام این تفاصیل، مقدمهای که تا به اینجا نوشته شد، بنا به این هدف بود که شما بدانی، آگاهی و دانش ارائه شده در این مقاله، طبیعتا برای چنین موقعیتهایی نیست و به طور کلی، وقتی تروما به حدی شدید بوده که فرد آسیب دیده را از همه نظر دچار فروپاشی کرده، در این حالت، تنها راهِ ریکاوری و بازگشت فرد به زندگی این است که تحت نظر یک متخصص حاذق، هویت، ذهن و روان از هم پاشیده خود را به مرور، بازسازی کرده و در نهایت برای رسیدن به آرامش، وجود خود را از کینه و نفرت پاک کند؛ سوای از این که فرد خاطی را ببخشد یا نه. این پروسه ریکاوری هم طبیعتا چند ماه یا حتی چند سال ممکن است به طول بیانجامد. مطالعه این مقاله نیز بهعنوان یک اقدام جانبی در کنار جلسات تراپی، قطعا منجر به تسهیل ریکاوری فرد خواهد شد.
پس ما تا اینجا متوجه شدیم در موقعیتهای نادر که تروما بسیار سنگین است، لزوما بخشش تنها شرط رهایی و درمان نیست! بلکه این پاکسازی کینه و نفرت است که از اهمیت بالایی برخوردار است و البته که برای رهایی از کینه و نفرت در این موقعیتها، بخشش از واجبات نیست. چراکه در چنین موقعیتهایی، بخشش یک تجربه درونی است که میتواند با گذر زمان تجربه شود، نه صرفا با تحمیل یا تصمیم اجباری.
چگونه دیگران را ببخشیم؟
از تروماهای سنگین که بگذریم، در طول مسیر زندگی، ما انسانها به مثابه دومینو به یکدیگر ضربه میزنیم؛ از ضربههای مالی، عاطفی و روانی گرفته تا حتی آسیبهای جسمانی؛ این آسیبها گاهی بر اساس ضعفها و خلاءهای درونی، گاهی بر حسب کینه و نفرت، و گاهی نیز سهوا و از روی خطا وارد میشوند.
لذا اگر ما بخشش و گذشت را یاد نگیریم، باید همواره و در هر لحظه از مسیر زندگی، بار سنگین رنجش، کینه و نفرت را به دوش بکشیم؛ این که رنجش، کینه و نفرت چه مضراتی دارد و در طولانی مدت چه آسیبهایی را به ما وارد میکند، بحث بسیار مفصلیست که اگر عمری باقی بود، در قالب یک مقاله مستقل به شکل مبسوط به آن خواهم پرداخت.
اما از آنجایی که اکنون شما در حال مطالعه این مقاله هستید، طبیعتا تا حدودی از مضرات کینه و همچنین از محاسن بخشش آگاهی دارید؛ درواقع شما ترقیب به بخشش و گذشت شدهاید، اما این امر برایتان دشوار به نظر میرسد؛ کوتاه سخن این که، وقتی شما به دلایلِ دشواری این امر آگاه شوید، متعاقبا، گذشت و بخشش توسط شما بسیار راحتتر تجربه خواهد شد.

چرا بخشش و گذشت سخت است؟
به قدر کفایت به مقدمه پرداختیم، لذا بهتر است بدون اتلاف وقت، به دلایل سخت بودن بخشش و گذشت بپردازیم. به عقیده بنده، سخت بودن بخشش ناشی از تجربه فشار روانی است؛ که این فشار روانی غالبا دو دلیل دارد: محدود بودن زاویه نگرش و تجربه تضادها. به بیانی سادهتر، وقتی فرد از آگاهی کافی برخوردار نباشد و همچنین تضادهای قابل توجهی را تجربه کند، در چنین وضعیتی حتی تصور بخشش هم سخت و دردناک خواهد بود. بدون شک، پرداختن به دلایل این مسئله به درک شما کمک شایانی خواهد کرد. پس در ادامه به چهار دلیل اصلی دشوار بودن بخشش میپردازیم و درنهایت با چند نکته اساسی مقاله را به اتمام میرسانیم.
فرد خاطی لایق بخشش نیست
تا زمانی که امری یا کسی را کمارزش میپنداریم، نفرت نمیورزیم؛ بلکه زمانی چنین میکنیم که آن را همسان یا برتر میدانیم. | فریدریش نیچه
ما فکر میکنیم با بخشیدن طرف مقابل، چیزی را به او ارزانی میکنیم که لایقش نیست! بنده به شخصه فکر میکنم این یکی از اصلیترین دلایلی است که بخشش را برای ما دشوار میسازد. به همین جهت، بهعنوان اولین دلیل، به این نگرش میپردازیم. به طور کلی، این نگرش آنگونه که به نظر میرسد هم غلط نیست و البته که تصمیم و رفتار درست همین است که ما چیزهای مطلوب را به افرادی ارزانی کنیم که لیاقتش را دارند. حتی در ادیان و مذاهب مختلف نیز بارها گفته شده، خداوند نعمتها و چیزهای مطلوب را از افراد نالایق گرفته و به افراد لایق میبخشد. بنابراین وقتی حتی خدا هم اینگونه مَنِشی را پیش گرفته، پس ما چرا کاسه داغتر از آش شویم؟!
با این تفاصیل، گاهی تصمیم به عدم بخشش، امری درست و منطقی به نظر میرسد؛ اما نکته اینجاست که تصمیمهای ما گاهی منطقی به نظر میرسند، اما سود آنها به مراتب ناچیزتر از زیان آنهاست؛ ما خدا نیستیم! و به همین دلیل کامل، بینقص و بینیاز هم نیستیم؛ ما موجوداتی ضعیف و به شدت آسیبپذیریم که همواره باید سود و زیان پیش روی خویش را ارزیابی کنیم. از این رو، ما باید هدف و نیَتی که پشت گذشتمان وجود دارد را مورد بازنگری قرار دهیم، به شکل عمیقتری نسبت به سود و زیانِ عدم بخشش آگاه شویم، و به این بیندیشیم که قرار است اولویتها برای ما چه چیزهایی باشد؟
گاهی به معنای واقعی، کسی که به شما آسیبی وارد کرده لایق بخشش نیست و بدیهی است که پس از بخشش و رهایی، قرار است مجددا به خطاهای خود ادامه دهد، در چنین موقعیتی بخشیدن واقعا دشوار به نظر میرسد؛ و اگر بخششی هم صورت بگیرد قطعا بنا بر منافع خودتان خواهد بود نه بر اساس لیاقت آن فرد. همچنین گاهی کسی که به شما آسیبی وارد کرده، لیاقت بخشش را دارد، چراکه یا سهوا به شما آسیب زده و یا اگر خطای او عمدی هم بوده، حالا نادم و پشیمان است و حتی صمیمانه طلب بخشش میکند.
موقعیتها، شرایط و آدمها کاملا متفاوت هستند و همانطور که ابتدای مقاله گفتیم، تجویز یک نسخه برای همه شرایط و همه انسانها، امری سادهلوحانه و غیرحرفهایست؛ لذا هدف از نگارش چنین مقالهای فقط این است که زاویه نگرش شما وسیعتر شده و همچنین تضادهای درونی و بیرونی خود را کشف کنید تا به همین واسطه بتوانید راحتتر تصمیم بگیرید. با این وجود، اگر پس از کسب این آگاهیها همچنان در تردید به سر میبرید، قطعا بهترین کار، صحبت با یک مشاور و متخصص خواهد بود.
به هر جهت، باورهای کلیشهای که ما درباره بخشش داریم، سبب میشود که لیاقتِ فرد خطاکار را بیش از آنچه که باید، بااهمیت بشمریم و سطح لیاقت آن را بهعنوان معیاری بسیار مهم قلمداد کنیم؛ ما گاهی تا آنجا لیاقت را مهم تلقی میکنیم که حاضریم حتی به قیمت نابودی خودمان، فرد خطاکار را به سزای عملش برسانیم! در ادامه، مطالعه کامل این مقاله، قطعا تا حد قابل توجهی این مسئله را برای شما آشکار خواهد ساخت.
اکنون، وقت آن رسیده که به تعریف بخشش بپردازیم و سپس پیرو آن، به چند نکته مهم پرداخته شود تا نگرش ما نسبت به بخشش وسیعتر گردد و ذهن ما از سوگیریهای منفی و یکجانبه خلاص شود. بنابراین اگر شما نیز مانند عوام، نسبت به تجربه بخشش، تصورات و عقاید کلیشهای دارید، این بخش از مقاله دقیقا برای شماست.

بخشش و گذشت به چه معناست؟ تعریف بخشش:
بخشش یعنی رها کردن عامدانه کینه، نفرت، خشم و همچنین رها کردن نیاز به انتقام. حتی اگر طرف مقابل پشیمان و لایق نباشد! و اما …، بخشش به معنای فراموش کردن نیست، بخشش به معنای تایید ظلم و خطا نیست، بخشش به معنای بیارزش شمردن درد و رنج خویش نیست؛ همچنین باید بدانید که در بخشش الزامی به آشتی یا ادامه رابطه نیست. بخشش و گذشت به این معناست که من اجازه نخواهم داد رنجی که تو به من تحمیل کردی، همچنان زندگیِ امروز و فردای مرا کنترل کند؛ و اجازه نخواهم داد که آزادی، آرامش و رهایی مرا از من بین ببرد.
شاید با ارائه این تعاریف، حالا متوجه شده باشی که در اکثر مواقع، لیاقت فرد خاطی آنقدرها هم حائز اهمیت نیست و یا به قول نیچه، شاید ما بیش از اندازه برای فرد خطاکار ارزش و اهمیت قائل شدهایم. بنابراین با کسب همین آگاهی، باید بدانیم تنها این مهم است که از تباه شدن زندگی خود جلوگیری کنیم!
زندگی ذاتا، درد و رنجهای بیشماری را در طول مسیر به ما تحمیل میکند؛ با این وجود، اگر قرار باشد ما خود نیز با کینه، نفرت، خشم، رنجش و … این درد و رنجها را صدبرابر کنیم، که دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود. بنابراین، عقل سلیم میگوید تا آنجا که میشود، ما باید باری از روی دوش خود برداریم، نه اینکه به آن بیافزاییم.
اگر قصد دارید در راستای کاهش فشارهای عاطفی و روانی گامی بردارید، اگر قصد دارید لحظات بیشتری را در آرامش و رهایی سپری کنید، اگر قصد دارید هم برای خود و هم برای دیگران مفید واقع شوید و همچنین از نهایتِ پتانسیلهای درونی خویش بهرهمند شوید، پس این اهداف حاصل نخواهد شد مگر آنکه از دام زنجیرهای درونی خلاص شوید.
همانطور که پیشتر گفته شد، غالب آسیبهایی که توسط دیگران به ما وارد میشود، آنچنان سنگین و سهمگین نیستند؛ بنابراین از اکثر این آسیبها میتوان گذشت؛ اما ما به دلیل وجود ضعفها، خلاءها و اختلالهای درونی، از اشتباه دیگران دستاویزی برای پرورش کینه و نفرت میسازیم. چراکه کینه و نفرت، یک احساس قدرت کاذب را به ما القاء میکند، غافل از اینکه حس قدرتِ ناشی از کینه، خیالاتی بیش نیست و در واقعیت ما همچنان همان شخصیت متزلزل و شکنندهایم.
اینجا به این مهم پی بردیم که به جای پرورش کینه و نفرت و به جای غرق شدن در قدرت خیالی، بهتر است در واقعیت، هویتی منسجم و استوار همراه با عزت نفس و اعتماد به نفس بالا را برای خود خلق کنیم. چراکه انسان بیهویت و فاقد عزت نفس، همواره مورد سوءاستفاده قرار میگیرد و به مانند سیبلی است که هر کسی میتواند به او شلیک کند!
وقتی هویتی منسجم، استوار همراه با عزت نفس و اعتماد به نفس بالا داشته باشید، از اکثر آسیبها مصون میمانید و آن میزان ضربههای اندکی که به شما وارد میشود نیز شما را عمیقا به چالش نخواهد کشید و خیلی راحتتر میتوانید به پذیرش برسید و از خطای فرد مقابل گذشت کنید؛ ناگفته نماند کسی که از عزت نفس و اعتماد به نفس بالا برخوردار است، نه تنها پذیرش و بخشش را بسیار آسودهتر تجربه میکند، بلکه به راحتی، چهارچوب ارتباط خود با فرد خاطی را نیز مطابق با تجربه حاصل شده بازتعریف کرده و ارتباط با او را محدود یا حتی قطع میکند.
دوست ارزشمندم، پیش از آنکه سروقت دلیل بعدی برویم، باید بدانی کینه و نفرت، بیش از 25 عارضه روانی را به همراه دارد که تمام این عوارض درهم تنیده و به مثابه تار عنکبوت تو را به بند میکشند. اگر از بند این تار و تور خلاص نشوی، به مرور، عوارض و بیماریهای ناشی از کینه، به جسم شما هم سرایت کرده و شما را از پا در خواهند آورد.
چه بسیار مراجعینی که با انبوهی اختلال روانی و بیماری جسمانی با بنده وارد مشاوره شدند. سوای از اختلالهای بیشمار روانی، این مراجعین با زخم معده، بیماریهای گوارشی، سرطان، بیماریهای قلبی، فشار خون و غیره دست و پنجه نرم میکردند. فقط و فقط به دلیل بار کینه و خشم سرکوب شدهای که سالها به دوش کشیدند. بسیار خب، حالا به نظر میرسد که لیاقت فرد خطاکار، آنقدرها هم حائز اهمیت نیست؛ و گویا بهتر است ما در این کارزار به فکر نجات خویش باشیم. مگر آنکه تروما آنچنان کمسابقه و سنگین باشد که دراینباره توضیحات مربوطه پیشتر ارائه شد.
بخشش به معنای زیر پا گذاشتن عدالت است
وقتی انسان ببری را بکشد، نامش را تمرین مردانگی میگذارند. ولی وقتی ببری انسان را بدرد، نام این کار را توحش و آدمخواری مینهند؛ تفاوت جنایت و عدالت هم در قاموس بشر از این بیشتر نیست. | جرج برنارد شاو
پیرو گفتار پیشین، نکته مهمی که اکنون به ذهنم خطور کرد این است که ما تصور میکنیم اگر فرد نالایق را ببخشیم و از خطای او بگذریم، با این تصمیم، عدالت را زیر پا گذاشتهایم. در رابطه با این نگرش میتوان گفت: عدالت مفهومی فلسفی، بسیار مبهم و بلاتکلیف است که ما انسانها برای کاهش رنجهای خود آن را بنا کردیم.
عدالت چیست؟ آیا عدالت واقعا وجود دارد؟
تا به حال به این فکر کردهاید که عدالت به چه معناست؟ آیا عدالت یعنی برابری؟ قطعا خیر، چراکه برابری خود، بزرگترین ناعدالتی است. آیا عدالت یعنی این که ظالم به سزای اعمالش برسد؟ قطعا خیر! چون هنوز معلوم نشده که سوختن ستمگر در دوزخ چه سودی برای فرد ستمدیده دارد؟! آیا عدالت یعنی جبران خسارت؟ این تعریف شاید منطقیتر به نظر برسد؛ اما نکته اینجاست که ما در جبران کامل خسارت عاجزیم و هرچقدر هم که تلاش کنیم، تنها بخشی از خسارت را میشود جبران کرد، آن هم صرفا به جهت جلب رضایت و یا به قول معروف، به جهت طلب حلالیت از فرد آسیب دیده. پس حتی در جبران خسارت هم عدالت به شکل کامل برقرار نخواهد شد.

بهتر است نگاهی متفاوتتر و البته عمیقتر به این مفهومِ فلسفی داشته باشیم. اگر معنای حقیقی عدالت را فاکتور بگیریم، باید گفت که عدالت زمانی برای مردم حائز اهمیت میشود که به دنبال آن، یک نتیجه مطلوب یا نفعی وجود داشته باشد. درواقع، مردم صرفا چون از قدرت ظالم میترسند دائما شعار عدالتخواهی سر میدهند، درحالی که با نفس ظلم مشکلی ندارند و حتی آن را دوست دارند!
به بیانی سادهتر، ما خود نیز اگر فرصت یا توان آسیب زدن به دیگران را داشته باشیم، به احتمال بسیار زیاد در راستای منافع شخصی همین کار را خواهیم کرد. بنابراین، هنگامی که در موضع قدرت هستیم، عدالت برای ما نه معنایی دارد و نه در اولویت خواهد بود؛ اما به محض اینکه در موضع ضعف قرار بگیریم، عدالت برایمان تداعی میشود. این حقیقت را در عرصه سیاست هم به وضوح میتوان دید؛ در بازی سیاست، قدرت و منافع بر هر چیزی ارجحیت دارد.
اکنون با پاسخ به این سوال فلسفی، ذهن خود را به چالش بکشید: آیا ترجیح میدهید که در ظاهر فردی ظالم، اما در باطن فردی نیکوکار و عادل باشید؟ یا اینکه در ظاهر فردی عادل و نیکوکار، اما در باطن فردی ظالم باشید؟! میبینید که پاسخ به این سوال آنقدرها هم راحت نیست. چراکه وقتی پای قدرت و منافع در میان باشد، وسوسههای بیشماری وجود ما را احاطه خواهند کرد که غالبا هم منجر به اقدام خواهند شد. پس وقتی بیرون گود هستیم، قضاوت دیگران کاری ساده است، اما هنگامی که به قدرت برسیم، آنگاه حقیقت درونی ما هویدا خواهد شد.
جردن پیترسون، روانشناس مطرح کانادایی میگوید: اگر ضعیف هستید، این به معنای پرهیزکار بودن نیست. شما صرفا ضعیف و بیآزار هستید. همین. درست مثل یک خرگوش؛ خرگوش پرهیزکار نیست؛ زیرا جز اینکه خورده شود کاری از او ساخته نیست! این به معنای خوب بودن یا پرهیزکاری نیست؛ پس اگر شما یک هیولا باشید اما مثل هیولا رفتار نکنید، در اینصورت شما پرهیزکار خواهید بود. این سخنان پیترسون، اقتباسی از نگرش نیچه است؛ نیچه هم معتقد بود که خوب یا بد بودن و خیر یا شر بودن شما زمانی مشخص خواهد شد که به قدرت برسید؛ چراکه در موضع ضعف، همه افراد خوب هستند، زیرا راهی جز این ندارند!
افلاطون نیز بر این باور بود که عدالت به طول کلی، به معنای خویشتنداری و حفظ تعادل است. بشر نیز به واسطه ادیان، مذاهب، هنجارهای فرهنگی و چهارچوبهای اجتماعی، قوانین مدنی و اصول روابط، وضع پاداش و مجازات و … همواره طی هزاران سال گذشته در تلاش بوده تا تعادل و خویشتنداری را برقرار سازد.
اما حقیقت امر این است که تحقق چنین هدف آرمانگرایانهای آنهم به شکل کامل، هرگز امکانپذیر نخواهد بود. چراکه این جهانِ چند قطبی با تمام متعلقاتش بسیار پیچیده و مبهمتر از آن است که بشر توان درک کامل آن را داشته باشد و همچنین عاجزتر از آن است که ساختار و ماهیت این دنیای مادی را تغییر دهد؛ به هر روی، گویا ابهام در مفهوم عدالت هم یک حقیقت جدانشدنی از این جهان مادیست. به مثابه دیگر مفاهیم مبهمی که بزرگانِ اندیشه بر سر آنها به اظهار نظر و حتی به مناقشه پرداختند، اما در نهایت هیچ تعریف واحدی حاصل نشد.
نور مطلق، کورکننده است نه هدایتگر؛ تلاش برای حذف تاریکی، اعلانِ جنگ با طبیعت است. | ناشناس
به عنوان جمعبندی این بخش، اولا که ما خود معصوم و بیگناه یا عاری از ظلم نیستیم. بیپرده میتوان گفت که آب نمیبینیم، وگرنه شناگر قابلی هستیم! دوما، اگر آن عدالت آرمانیِ مد نظر به معنای واقعی وجود داشت، پس هیچکس توان آسیب زدن به شما را نداشت و نیازی به این نبود که پس از زخم خوردن، به دنبال تلافی و انتقام باشیم. در دنیای عجیبی که ما حتی به خود نیز رحم نمیکنیم و بسیاری از آسیبها از جانب خودمان به ما وارد میشود، پس انتظاری بیش از این نباید داشت.
با این تفاصیل، اگر فرد خاطی از حداقل لیاقت و ارزش برخوردار است، و همچنین اگر شما فردی بزرگوار و دارای ظرفیتِ بالا هستید، پس در اینصورت خیلی خود را درگیر مفهوم عدالت نکنید و بدانید همانگونه که لیاقت فرد آنقدرها مهم نیست، عدالت نیز آنقدر بینقص و جدی نخواهد بود که ما زندگی خویش و دیگران را در راستای آن به تباهی بکشیم.
چه بسیار قوانین غیرمنطقی و مخربی که توسط جوامع مختلف وضع شده، و چه بسیار تصمیمات و رفتارهای والایی که هیچ قانونی در هیچکجا برای آنها نگاشته نشده است. خاطرم است که در مجموعه تلویزیونی آقای قاضی که از شبکه دو پخش میشد، قاضی خطاب به یک متهم گفت: یه سری چیزا توی دنیا هست که هیچ قانونی براش وجود نداره، فقط ربط داره به وجدان؛ و من نمیدونم شما در این زمینه سررشته داری یا نه؟!
زخم هنوز تازه و باز است
حالتهای خشمناک درونی هرگز در پی راه حل نیستند؛ آنها تنها در پی دلایلی هستند كه بر حق بودن خود را ثابت كنند. | گای فینلی
اتفاقی تلخ و جبران ناپذیر برای دوست بنده در اواخر سال 1398 رخ داد. هنگامی که بعد از دو سال سربازی، به خانه بازگشته و در شرف ازدواج بود، دقیقا صبح روزی که قرار بود به خواستگاری برود، یک نیسان آبی با سرعت، این بنده خدا را زیر گرفت و وی در دم جان باخت! ماجرا از این قرار بود که راننده نیسان با همسرش درگیر مشاجره بوده و به همین دلیل، از کنترل ماشین غافل شد و در نهایت رفیق ناکام ما را به کشتن داد.
پس از این واقعه ناگوار، در عرض شش ماه، تمام موهای سر و صورت برادر بزرگتر آن مرحوم سفید شد و دیدن این تغییر تلخ و ناگهانی، برای من عجیب و البته ناراحتکننده بود. همچنین پدر وی که مردی بسیار آرام و صبور بود، پس از این داغ، تبدیل شد به مردی به شدت عصبی، بیقرار و پرخاشگر. متعاقبا یادم است که وقتی بستگان راننده نیسان به جهت دلجویی با دستهگلهای بزرگ بر سر مزار آمدند، با خشم عجیب این خانواده داغدار مواجه شده و از راه نرسیده به ناچار پا به فرار گذاشتند؛ و درنهایت تنها چیزی که از آنها باقی ماند، چند دستهگل پرپر شده بود!
این مثال، حق مطلب را به خوبی ادا میکند. به طور کلی، حتی اگر کوچکترین فشار روانی یا نوسان عاطفی شکل بگیرد، دیگر این مغزِ هوشیار نیست که فرمان میدهد، بلکه احساسات ما فرمانده شده و تصمیمات را اتخاذ میکنند. به همین دلیل است که همواره توصیه میشود، وقتی در حال تجربه احساسات (چه مثبت و چه منفی) هستید، هرگز تصمیمی نگیرید.

تنها، تصمیمی عقلانی، درست، مفید و سازنده است که در ثباتِ روانی و عاطفی گرفته شود. وقتی ثبات روانی و عاطفی وجود داشته باشد، فرایند تصمیم از مسیر پردازش آگاهانه (کورتکس مغز) رد شده و به همین دلیل، تمام جوانب پیش از تصمیمگیری درنظر گرفته خواهد شد و به قول معروف، در این حالت، ما بر اساس منطق و عقلانیت تصمیمگیری میکنیم نه بر اساس هیجانات و احساسات.
زیر فشار روانی و نوسانهای عاطفی، ما یا در گرفتن تصمیم عاجزیم، و یا تصمیمات غلط و بعضا فاجعهباری را اتخاذ میکنیم. چراکه پیشتر هم گفتیم، وقتی مغز تحت فشار روانی قرار گرفته باشد، فرایند تصمیمگیری از مسیرهای عصبی درستِ پردازش مغز نمیگذرد و در چنین شرایطی، غالبا تصمیمات ما توسط هیجانات و خطاهای شناختی گرفته خواهد شد.
توضیحات ارائه شده در این بخش از مقاله نوشته شد تا شما آگاه شوی که وقتی زخم تازه و باز است و آسیب مد نظر به تازگی به شما وارد شده، طبیعتا تصمیمگیری برای بخشیدن فرد خطاکار، به معنای واقعی غیرممکن است؛ چراکه وقتی فشار روانی شایان توجهی بر شما چیره شود، در این وضعیت، کورتکس مغز یا همان قشر مُخ که مسئولیت تفکر، اراده، پردازش و کار هوشمندانه را بر عهده دارد بهشدت تضعیف شده و بنابراین، زیر فشار روانی، تمامی تصمیمها و واکنشها توسط بخش آمیگدال و تالاموس مغز به صورت خودمختار لحاظ میشوند؛ این یعنی تصمیم و واکنش بر اساس هیجانات و خطاهای شناختی!
پس اگر در اوج فشارهای روانی و عاطفی، حتی تصور بخشش هم قلب شما را به درد میآورد، باید بدانید که در روزهای اول این کاملا طبیعیست؛ بنابراین باید به خود فضا و زمان بدهید تا به مرور، فشارهای روانی، ذهنی و عاطفی فروکش کند و سپس به بخشیدن و گذشت فکر کنید. چون فشار روانی و عاطفی، رسما پیشِ روی شما را تیره و تار میکند؛ چراکه در چنین وضعیتی، مغز شما فقط و فقط بر اساس فرایند ستیز و گریز (مکانیزم بقاء) فعالیت میکند؛ لذا تا زمانی که این فشارها فروکش نکند، نگرش و تصمیمات شما هوشمندانه، شفاف، منطقی و سازنده نخواهد شد.
فشارهای اجتماعی و هنجاری
حتی اگر ۵۰ میلیون نفر به یک چیز احمقانه اعتقاد داشته باشند، آن چیز همچنان احمقانه است. | آناتول فرانس
آیا در فرهنگ جامعهای که شما در آن زندگی میکنید، کینه، نفرت، پرخاشگری و انتقام، یک ارزش مهم تلقی میشود؟ یا اینگونه خصلتها و رفتارها امری زشت، اشتباه و مخرب به حساب میآیند؟ آیا اطرافیان شما غالبا کینهورز، انتقامجو و پرخاشگر هستند؟ یا واکنشی منطقی همراه با طمانینه دارند؟ آیا اطرافیان شما، به رفتارهای تند و تیز خود افتخار میکنند؟ و یا با سرافکندگی و شرم از اینگونه رفتارهای خویش یاد میکنند؟ آیا اطرافیان، شما را به انتقام و تلافی تشویق میکنند؟ یا سعی میکنند تا در مهار کینه و خشم شما نقشی داشته باشند؟
پاسخ این سوالها به راستی مشخص میکند که آیا تمایل شما به کینهورزی و انتقامجویی، ناشی از فشارهای اجتماعیست یا خیر. در فرهنگ برخی از جوامع، کینه، خشم، انتقام و اینگونه منشها، نه تنها از اهمیت بالایی برخوردارند، بلکه بهعنوان یکی از هنجارهای فرهنگی و اجتماعی انگاشته میشوند. تا جایی که اگر شما کینه و انتقام را رها کرده و بخشش را پیش بگیرید، توسط جامعه مزبور به شما انگ ترسو، بزدل، ضعیف و حتی بیغیرت زده میشود! بنابراین ما انسانها به شکل ناخودآگاه، همواره سعی میکنیم مطابق با ارزشهای فرهنگی و اجتماعیِ جامعهای رفتار کنیم که در آن زندگی میکنیم.
احتمالا به شما هم گفته شده که نظر دیگران فاقد اهمیت است، شما نباید همرنگ جامعه شوید، و درکل، کسی که از عزت نفس بالایی برخوردار باشد، نظر و دیدگاه دیگران ذرهای برای او اهمیت نخواهد داشت. در ابتدای این مقاله گفته شد که پند و موعضههای بسیاری از جانب دیگران به سمع ما رسیده؛ اما حقیقت امر این است که اکثر این نصایح صفر و صدی هستند.
نکته ظریف مسئله همینجاست که نگرش صفر و صدی، خود یکی از خطاهای شناختی اصلی محسوب میشود. ما اکنون در راستای نیل به سلامتروان، تلاش میکنیم خطاهای شناختی خود را تشخیص داده و اصلاح کنیم، این درحالی است که از کودکی تا بزرگسالی با توصیههای صفر و صدیِ بیشماری بمباران شدهایم. از تجویز بخشش برای همه، تا جدی نگرفتن نظر و دیدگاه مردم در هر حالت، و غیره.
روابط ما یکی از ستونهای اصلی هویت ما را تشکیل میدهد. به همین دلیل است که هنگام معرفی خویش، ابتدا نام و نامخانوادگی و سپس گروه یا قبیلهای که به آن تعلق داریم را بیان میکنیم. امروزه حتی روانشناسی هم اثبات کرده که سلامت روان و حتی سلامت جسمانی ما به احساس تعلق ما گره خورده است. از این رو، ما برای سلامت روانی و سلامت جسمانی خود به تجربه روابط موثر و باکیفیت نیاز مبرم داریم.
با این تفاصیل، ما برای برقراری رابطه موثر و پایدار با افراد در جامعه، باید بتوانیم توسط آنها پذیرفته شویم و نسبت به آنها احساس تعلق کنیم. برای رسیدن به این مهم نیز، ظاهرا تنها راه این است که وجهه شایستهای را از خود به نمایش بگذاریم، (البته معقول و شایسته از نظر آنها!). از این رو، ناچاریم جوری رفتار کنیم که تایید جامعه خود را کسب کنیم.
در این بخش از توضیحات، احتمالا سوال برای شما پیش آمده که، پس تکلیف عزت نفس و اعتماد به نفس چه میشود؟ بنابراین به بنده اجازه دهید در مقالهای مستقل، به این مبحث بپردازم و حتما در اسرع وقت برای نگارش این مقاله هم وقت خواهم گذاشت. بدون شک پس از مطالعه آن مقاله متوجه خواهید شد که نظر، دیدگاه و انتقادات دیگران تا چه اندازه حائز اهمیت هستند. پس بهتر است اینجا به مبحث اصلی بازگردیم.

به طور کلی، وقتی در محیط و جامعهای زندگی میکنید که کینه و نفرت از بدو تولد به عنوان ارزش و هنجاری بسیار مهم به شما آموزش داده شده و علاوه بر این، شما در پیرامون خود چیزی جز کینه، نفرت، پرخاشگری و انتقام ندیدهاید، چراکه پرخاشگری و انتقام در جامعه شما امری نرمال تلقی میشود، پس شکی در این نیست که فشار اجتماعی سنگینی روی شما نیز وجود دارد؛ و دراصل همین فشار اجتماعی سنگین، مانع از رهایی و تصمیمگیری بالغانه میشود.
لذا از آنجا که حفظ هویت، عزت، وجهه، اعتبار و آبرو مهمتر از هر چیزی به حساب میآید، پس یا به طور آگاهانه و به میل خویش، و یا به طور ناآگاهانه و بر خلاف میل خویش، به کینه و نفرت دامن میزنید. چراکه اگر به جز خشم و انتقام، رفتار دیگری را اتخاذ کنید، توسط جامعه به شما انگهای منفی زده شده و درنهایت توسط همان مردم طرد خواهید شد!
حال چه باید کرد؟ پاسخ شفاف است دوست عزیز. در جامعهای که همه مردمش میلنگند، کسی که راست راه برود مورد نکوهش و حتی مورد تمسخر قرار میگیرد. درست است که ما برای پذیرفته شدن و برای تجربه حس تعلق باید تایید افراد را کسب کنیم، اما نه به هر قیمتی و نه به قیمت پیروی از هنجارهای مخرب آن جامعه.
تنها دو راه بیشتر وجود ندارد. وقتی خصلتها یا رفتارهای مذموم، تبدیل به ماهیت فرهنگ قبیله شما شده، یا باید با عزت نفس و با شهامت در برابر اینگونه فشارها قد علم کنید و چهارچوبشکنی را پیش بگیرید، یا برای همیشه قبیله خود را ترک کرده و به قبیله و مکان سالمتری ملحق شوید.
اگر تصمیم بر چهارچوبشکنی شد، پس باید تاب و تحمل رویارویی با خیل عظیمی از انتقادها، تمسخرها، قضاوتها، هجمهها، تحریمها و … را نیز داشته باشید و باید خود را برای مقاومتهای شدیدی آماده کنید. مقاومتها و حملاتی که حتی آبرو، عزت، هویت و اعتبار تو را نشانه میگیرند.
پیشرَوی برخلاف هنجارهای اجتماعی، اصول و قواعدی دارد که باید لحاظ شود، درغیر اینصورت نتیجه مطلوبی حاصل نخواهد شد. اما به طور کلی، در رابطه با کینه، نفرت، پرخاشگری، انتقام و اینگونه رفتارهای مخرب، میتوان به صراحت گفت که مقاومت در برابر ایندسته هنجارها، همواره ارزنده و تحسین برانگیز بوده؛ چراکه فرد هنجارشکن، راه را برای گسترش سلامت و رشد جامعه خود هموار میکند.
اما اگر هنجارشکنی و مقاومت را کنار گذاشته و تصمیم به ترک جامعه خویش گرفتید، پس باید در انتخاب مکان و جامعه جدید دقت قابل توجهی به خرج دهید و آگاه شوید که جامعه پیش رو، به حد کافی از سلامت روانی برخوردار است و میتواند بستر را برای سلامت و رشد و شکوفایی شما نیز فراهم کند.
به هر روی، همانگونه که فشارهای روانی ناشی از هنجارهای سمی یک جامعه بیمار، شما را به سوی تصمیمات و رفتارهای مخرب سوق میدهد، برعکس، یک جامعه سالم با هنجارهای فرهنگی درست و سازنده، شما را برای اصلاح و رشد و شکوفایی، تحت فشار اجتماعی قرار خواهد داد!
کلام آخر و جمع بندی
انوشیروان را معلمى بود. روزى معلم او را بدون تقصیر بیازرد. انوشیروان کینه او را به دل گرفت تا به پادشاهى رسید. روزى او را طلبید و با تندى از او پرسید که چرا به من بىسبب ظلم نمودى؟ معلم گفت: چون امید آن داشتم که بعد از پدر به پادشاهى برسى. خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به کسى ظلم ننمائى. | علیاکبر دهخدا
آنکس که حضورش برای شما آرامش را به ارمغان میآورد، زندگی را برای شما زیباتر و آسودهتر میکند؛ همچنین کسی که به شما گزندی میرساند، به شما بخشی از درسهای زندگی را آموخته است. در این دنیای پیچیده و بیرحم، حتی هستند قربانیانی که فجیعترین آسیبها را دریافت کرده، اما در واپسین لحظات، عامل جنایت را بخشیده و به رهایی رسیدهاند.
البته که زندگیِ چنین افراد بزرگی، هرگز مثل قبل نخواهد شد و مسیر آنها پس از ضربه، برای همیشه تغییر میکند؛ اما این افراد عالیقدر، معانی عمیق زندگی خویش را از دل همین تجارب هولناک استخراج کرده و به شکل غنیتر و پربارتری به زیستن ادامه میدهند. چراکه به نقل از دکتر فرانکل: موقعیتهای به ظاهر لاعلاج، فرصتهای بیشتری برای معنایابی فراهم میکنند؛ و از آنجا که ما برای زیستن، شدیدا به معنا نیاز داریم، پس موقعیتهای سخت اینچنینی، بستر و فرصت بیشتری را برای کشف معنا در اختیار ما قرار میدهند.
با این تفاصیل، اگر امکان بخشش و گذشت در برابر ناگوارترین ضربهها نیز وجود دارد، پس استنتاج ما میتواند این باشد که ریشه اصلی کینههای ما فقط در عامل ضربه نخواهد بود و درواقع پافشاری ما روی کینهتوزی، علتهای عمیق درونی هم دارد که همین عوامل درونی به مراتب مهمتر از هرچیزی هستند. از ضعفها و خلاءهای درونی ما گرفته تا باورها، عقاید و انتظاراتی که داریم. زخمها به مانند نوری هستند که به این درونیات ما تابیده و آنها را نمایان میسازند تا بلکه ما به خودشناسی عمیقتری برسیم.
بزرگان ما نیز به این مهم اشاراتی داشتهاند. مولانا در کتاب فیهمافیه آورده است که: اگر در برادر خود عیب میبینی، آن عیب در توست که در او میبینی. عالَم همچنین آینه است؛ تو نقش خود را در او میبینی؛ پس آن عیب را از خود جدا کن. همچنین نیچه، فیلسوف نامدار آلمانی گفته: هربار که به قضاوت دیگران مینشینم، درحال آشکار ساختن بخشهای شفا نیافته خویش هستم. و در نهایت، کارل یونگ روانپزشک پرآوازه سوئیسی نیز معتقد بود، ما نمیتوانیم صفتی را که در خود نداریم در دیگری تشخیص دهیم.
سخنان این بزرگانِ اندیشه را منِ ابراهیم شجاعی به عینه زیستهام؛ بهعنوان مثال، سالها پیش که خود لبریز از کِبر و غرور بودم، رفتار غرورآمیز دیگران به طرز عجیبی، کینه و نفرت را در وجودم شعلهور میساخت، اما پس از گذشت آن سالها و بنا بر دلایل متعدد، اکنون که از غرور و تکبر مبرا شدهام، حالا رفتار غرورآمیز دیگران نه تنها کینه و نفرت را در وجودم شعلهور نمیکند، بلکه برایم خندهدار نیز است!
توصیه میکنم برای درک عمیق این مسئله، کتاب (نیمه تاریک وجود اثر دِبیفورد) را تهیه و مطالعه کنید.

کوتاه سخن اینکه، ما باید ارزشها، دروس و معانی پنهانشده در زخمها را کشف کرده و آنها را به اهرمی برای خودشناسی و خودشکوفایی تبدیل کنیم. پیرو آن، نسبت به ضعفها و خلاءهای درونی خود هم آگاه شویم. البته که در این میان، احساسات منفی ناشی از زخم را محترم شمرده و آنها را به آغوش میکشیم تا بتوانند جاری شوند و به واسطه جاری شدن این عواطف، پروسه ریکاوری ما نیز تکمیل شود.
ما باید یادمان باشد که به واسطه همین درد و رنجها به تکامل میرسیم، رشد میکنیم و پختهتر میشویم؛ درد و رنجهایی که گاه از جانب شرایط، گاه از جانب دیگران و حتی گاه از جانب خودمان به ما تحمیل میشود! بنابراین بدون شک، هدف از نگارش این مقاله، تحمیل تصمیم بخشش به شما دوست ارزشمند نبوده و نیست؛ بلکه هدف این بود که با تزریق آگاهی تا حد ممکن، نگرش شما به این مسئله گستردهتر شود. زیرا در اکثر مواقع، نه بر اساس شدت ضربه، بلکه بنابر عدم آگاهی و محدود بودن نگرش، بخشش و گذشت برای ما تبدیل به امری دشوار میشود.
به همین دلیل، آگاهی از دلایلِ سخت بودنِ گذشت، به تنهایی، گرفتن این تصمیم را برای شما راحتتر میکند؛ چراکه یکی از دلایل اقدامات و تصمیمات متعصبانه، محدود بودن دریچه نگاه ماست؛ بنابراین هرچقدر که زاویه دید و نگرش خود را گستردهتر کنیم، قطعا میتوانیم تصمیمات بهتر و سازندهتری را اتخاذ کنیم. به همین منظور در این مقاله از آکادمی ابراهیم شجاعی، به چهار دلیل اصلی سخت بودن گذشت پرداختیم به این امید که در تسهیل بخشش موثر واقع شود. سرانجام، این مقاله را با یک نقلقول از اندرو متیوس به پایان میرسانم:
اغلب مردم تعریف و تمجیدها را ظرف چند دقیقه فراموش میکنند، اما یک اهانت را سالها بهخاطر میسپارند. آنها مانند زباله جمعکنهایی هستند که هنوز توهینی که مثلا بیست سال پیش به آنها شده را با خود حمل میکنند و بوی ناخوشایندِ این زبالهها همواره آنان را میآزارد. برای شاد بودن باید بر «افکار شاد» تمرکز کنید و باید ذهن خود را از زبالههای تنفر، خشم، کینه، نگرانی و ترس رها کنید. | اندرو متیوس
با آرزوی سلامتی، آرامش و رهایی؛
ارادتمند شما، ابراهیم شجاعی
