درود بر تو دوست ارزشمندم. بنده ابراهیم شجاعی هستم و در اینجا قصد دارم از مسیر زندگی خودم برات بنویسم. این بیوگرافی برای اولین بار در پیج اینستاگرام آکادمی منتشر شد و از اونجایی که افراد زیادی رو بسیار تحت تاثیر قرار داد و برای خیلی ها الهام بخش بود و طی چند سال اخیر با استقبال بی نظیری رو به رو شد، به همین جهت تصمیم بر این شد که در سایت هم منتشر بشه تا برای همیشه ماندگار باشه.
بروزرسانی شده: 1403/11/16
بیوگرافی ابراهیم شجاعی
روزی روزگاری در تیرماه سال 1375 در شهر اهواز ، یک جفت لپ تپل به همراه یک جفت چشم درشت متولد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اسمش رو توی شناسنامه بزارن ابراهیم ولی توی خونه صداش کنن مهران. اما خب یه جای کار ایراد داشت! و اون هم این بود که یک بیماری نادر پوستی هم همراه من متولد شد. بیماری ای که فقط اسمش بیماری پوستی بود …
بعد از تولد من، دکتر به خانوادم گفته بود که این بچه رو باید بزارین همینجا توی بیمارستانِ سینا، تا دو سه هفته دیگه از بین بره، چون این موندنی نیست. اما خب مادربزرگم این اجازه رو نداد و به پدر و مادرم گفت: بچه رو بیارین من خودم با داروهای گیاهی نگهش میدارم. این بیماری اون سال ها انقدر ناشناخته بود که وقتی منو می بردن پیش متخصص پوست، دکتره به پدر و مادرم میگفت: چرا اینو نمی برین دکتر؟!!!

بعد از کلی پرس و جو فهمیدن که یک پرفسور حرفه ای و قدیمی در تهران هست که اگر اون نفهمه این بچه چشه ، دیگه هیچ کس جوابی براش نداره. خب منو بردن پیشش و درنهایت اون بنده خدا، پدر و مادر من رو با این بیماری آشنا کرد.
نام این بیماری ژنتیکی، بیماری پوستی پروانه ای و یا بیماری E.B هست. همونطور که گفتم، این بیماری فقط اسمش بیماری پوستی بود! این بیماری چشم، گوش، پوست، مو، دهان، دندان، مری، نای، دستها و پاها و … رو هم به شدت تحت الشعاع خودش قرار میده. وقتی که این بیماری رو داری، ماهی دو سه بار چشم درد شدید میگیری و تا سه چهار روز میافتی زیر جا و فقط چشم هات رو به بالش فشار میدی بلکه دردشون کمتر بشه. غذا که میخوری انگار لقمه سیم خاردار میخوری و حتی آب هم توی گلوت گیر میکنه! تصور کن داری غذای مورد علاقت رو میخوری که یک دفعه لقمه به شدت توی گلوت گیر میکنه. دندون هات کامل از بین میرن و به مرور پنجه دستهات جمع میشن و این روند اونقدر پیش میره تا درنهایت تو صاحب یک جفت مچ بسته میشی!

بخاطر وجود زخم های شدید و باز، حتی لباس پوشیدن، خوابیدن و حمام رفتن هم برات زجر آوره و مثل کابوس میشه؛ و هزاران کوفت و زهرمار دیگه که همین الان که دارم اینها رو تایپ میکنم خودم حالم داره بد میشه چه برسه به شما. این بیماری رده های مختلف داره که من از نوع شدیدش بودم. اگه خواستی، اسمش رو توی گوگل سرچ کن اطلاعات کامل موجوده، ولی پیشنهاد میکنم نکنید! چون چیز جالبی برای خوندن و دیدن نیست …
روزی بدون درد و رنج جسمانی شب نمیشد. اما با وجود تمام اینها، یک بچه به شدددددت سرخوش و شاد و شنگول بودم که اصلا انگار نه انگار این بیماری وجود داره. یعنی مثلا الان داشتم اشک میریختم، دو دقیقه بعد غرق در بازی با پسر عمه هام بودم. زندگی در لحظه رو دقیقا من توی دوران کودکی تجربه کردم. یکی از دلایل دوام آوردنم تا دوران بلوغ هم همین خصلت و ذات شادم بود که کلا انگار در یک دنیای دیگه بودم. اگر کسی یک دونه شکلات بهم هدیه میداد، از شدت شوق و ذوق جیغ و داد میزدم و بالا و پایین میپریدم. الان که فکرش رو میکنم، همین رفتار ناخودآگاه و ذاتی و همین که کاااااملا در لحظه بودم و از کوچکترین اتفاق خوب کوه میساختم و ذوق میکردم، باعث شد من با این بیماری عجیب و غریب دوام بیارم.

شما هیج عکسی از دوران بچگی من نمی بینی که من نخندیده باشم! همونطور که گفتم، کلا یک دنیای فانتزی و شاد برای خودم داشتم. انگار که خدا عمدا این ذات شاد رو در وجود من گذاشته بود تا درنهایت من بتونم به اینجا برسم.
عاشق خونهی عمم بودم و وقتی بابام میگفت امشب میریم خونه عمه، من از شدت شوق و ذوق فشارم میافتاد و حس میکردم توی بهشتم. این که میگم انقدر شاد بودم رو کاملا جدی میگم و وااااقعا شادی و ذوق رو عمیقا حس میکردم.
این بیماری حتی در همون دوران کودکی هم منو زیاد به چالش کشید. این که مثل بچه ها نمیتونستم دوچرخه سواری کنم، یا کف آسفالت فوتبال بازی کنم، یا هفت سنگ بازی کنم و در نود درصد مواقع فقط نظارهگر بازی بچه ها بودم، ولی خب دیدنشون هم برام لذت بخش بود. خدارو شاکرم در شهری بزرگ شدم که مردم و حتی بچه های بشددددت خونگرم و مهربونی داشت. من متولد اهواز بودم ولی بزرگ شدهی شهرستان مسجدسلیمان هستم و هیچوقت یادم نمیره که چقدر از کوچیک تا بزرگ مردم این شهر خوب و عالی بودن. انقدر خاطرات عالی از این شهر و مردمش دارم که حتی اگر تا امریکا یا اروپا هم برم، بازهم یک حسی منو میکشونه به سمت این شهر.

غریبه ها که گاهی با نگاه عجیب و نوچنوچ کنان و پچپچ کنان نگاه میکردن و گاهی میپرسیدن چته؟! من هم که دیگه حال و حوصله توضیح راجع به بیماری رو نداشتم، یک کلام میگفتم سوختم! ولی اونایی که میشناختن، طوری با من رفتار میکردن که انگار من اصلا بیمار نیستم و واقعا بابت وجود این افراد همچنان سپاسگزارم و ازشون تشکر میکنم.
همه جا نیشم تا بناگوشم باز بود. یعنی تنها دلیلی که برام قابل هضمه همینه که خدا عمدا ذات منو شاد آفرید؛ وگرنه اصلا منطقی نبود که یک بچه با این بیماری رنجآور انقدر شاد و شنگول باشه.

خب دیگه رسیدیم به کلاس اول دبستان. همونطور که گفتم انقدر مردم و جَو شهر خونگرم و کاردرست بودن و هستن، که اون زمان من رو به راحتی تونستن با پسر عمه هام توی دبستان غیردولتی کنار بچه های سالم ثبتنام کنن. مدیر اون مدرسه انقدر آدم خوبی بود که زنگ های تفریح من رو میبرد توی دفتر، پیش خودش مینشوند که یک وقت بین بچهها توی حیاط آسیب نبینم. از بچهها که نگم براتون، جدا از پسر عمههام که بشدت هوام رو داشتن، بقیه بچهها هم سر این که بادیگارد من باشن دعوا میکردن!


خووووب؛ چالشهای اصلی کم کم از اینجا شروع شد؛
اینجا هنرستان علامه طباطبایی هست که من داشتم رشته فنی کامپیوتر میخوندم. منتهی اگر دقت کنی ریزش عزت نفس کمکم شروع شده و من موقع عکس گرفتن دستهام رو پشتم قایم میکردم! افسردگی از اینجا شروع نشد، اما ریشههاش از اینجا شروع به رشد کرد. بهترین دوران تحصیلم از همینجا بود که کلی رفیق عالی پیدا کردم و درس هم درست و حسابی نمیخوندم، فقط مسخره بازی میکردم.

به تیپ و ظاهرم اصلا نمیرسیدم و خب یک بهونه و دلیل کاملا منطقی هم داشتم به نام بیماری پوستی!!! یک شلوار پارچه ای خیلی گشاد و یک پیراهن گشادتر روش، اوج تیپ من بود. اینجا هم رفیقم یواشکی عکس گرفته و اگر میدونستم سریع دستهام رو قایم میکردم.

این دوران هم تمام شد و بعد از گرفتن دیپلمِ من، خانواده تصمیم گرفتن برای زندگی به اصفهان مهاجرت کنن؛ دقیقا بعد از نقل مکان به اصفهان، افسردگی من شروع شد. چون توی اصفهان هیچ رفیقی نداشتم و هیچ هدفی هم نبود، و من بودم و اتاقم و بیماریم! کلا همه چیز دست به دست هم داد تا من وارد تونلی به نام افسردگی بشم.
بسیار خب؛ به دوران تیره و تار و مزخرف افسردگی خوش اومدین !

فکر کردن به آینده تاریک، بلاتکلیفی، بیماری نادر، احساس ناتوانی و قربانی بودن و کلی فاکتور دیگه، دست به دست هم دادن تا من سر از این شرایط در بیارم. همین اتاقی که می بینید جایی بود که من دو سال توش غرق در خوددرگیری و افسردگی شدید بودم. فکرشو کن، من دو سال با این ریخت و قیافه و اون حس و حال گذران وقت کردم. خودم هم نمیدونم چرا این عکسا رو اینجا میزارم!!! هرکسی جای من بود، این عکسارو تا الان هزار بار از بین برده بود؛ اما من عمدا نگهشون داشتم که هییییییچوقت یادم نره از کجا خودم رو بالا کشیدم.

خب دیگه بعد از دو سال تباهی و نقشه کشیدن و پلن چیدن برای خودکشی، تنها چیزی که نمیزاشت من به زندگیم خاتمه بدم، فقط تصویر خانوادم بود که مدام جلوی چشمم بود و من هم آدمی بودم به شدت دل نازک و وقتی تصور میکردم بعد از من قراره چه شرایطی رو پشت سر بزارن اشکم در میاومد. وگرنه خودم کلا از زندگی دل کنده بودم. همین الان هم که دارم مینویسمش بغض کردم! چون نوشتن این بیوگرافی من رو پرت کرد به اون زمان و انگار دوباره دارم لمسش میکنم؛ بگذریم …
دیگه یک روز ساعتهای سه و چهار صبح، به خودم گفتم: تو این مسیر رو اومدی و نتیجش شد این. حالا که بخاطر خانواده انقدر دو دل هستی و به زندگیت خاتمه نمیدی، خب بیا و یک فرصت دیگه به خودت بده و مدتی کوتاه رو تغییر مسیر بده. اگر نتیجه نداد دیگه برگرد همینجا و سرت رو بزار و برای همیشه بمیر …! تغییر از اونجا شروع شد و این عکس هم تقریبا برای همون زمانیه که کمکم داشتم خودم رو جمع و جور میکردم.

من حتی با سالن پذیرایی خونمون هم آشنا نبودم، چه برسه به بیرون از خونه. بعد از اون همه مدت، وقتی یکم خودم رو جمع و جور کردم و زدم بیرون، انگار از غار بیرون زده بودم. کمکم رفتم توی محله و با دو سه نفری دوست شدم که یکیش مغازه کامپیوتری داشت و من از اون به بعد گاهی بهش سر میزدم. این عکس هم دقیقا توی مغازه دوستم گرفتم، اگر دقت کنی چهرهام و ظاهرم هم، کم کم داشت سر و سامون میگرفت.

بعد از این که حالم کمی بهتر شده بود، گاهی میرفتم خونه دایی بزرگم سر میزدم. یک شب که طبق معمول رفتم، از پسرداییم پرسیدم: کتاب خوب چی داری بگیرم بخونم؟ این روزها تایم آزاد زیاد دارم. اونهم این کتاب رو بهم داد و گفت: کتاب خوبیه، حتما بخونش. (کتاب آخرین راز شاد زیستن) گرفتمش و وقتی برای بار اول خوندمش، حال من رو دگرگون کرد و همین باعث شد بیش از بیست و پنج بار بخونمش! بعد از مطالعه این کتاب، افتادم به فکر پیدا کردن کار و هدفمند شدن.

اواخر سال 92، به دنبال کار گشتم تا این شرکت رو پیدا کردم که بازاریاب میخواستن برای فروش یک سری کارت تخفیف مزخرف! درآمدش هم داغون بود، اما من حاضر بودم مجانی بیل هم بزنم اما دیگه برنگردم به اتاقم!!! واسه همین بیتوجه به شرایط کاری و درآمدش، قراردادش رو بستم.

در این کار باید راه میافتادم توی محلههای شهر و خونه به خونه در میزدم و به مردم کارت تخفیف میفروختم. حتی تصور انجام اینکار من رو سکته میداد ولی باید انجامش میدادم، چون دیگه نمیخواستم برگردم به عقب! روزهای اول، کارم فقط خراب کردن بود و گاهی حتی سبب خنده صاحب خونه ها میشدم. انقدر گند زدم تا دیگه راه افتادم و مثل آب خوردن انجامش میدادم. اینکار هیچ درآمدی برای من نداشت و حتی زمانی که خواستم قرارداد رو فسخ کنم، بهم گفتن شصت هزار تومان بدهکاری به شرکت!!! اما سکوی پرش بزرگی برای اعتماد به نفس من بود و درس های بزرگی ازش گرفتم. بعد از چند ماه، دیگه برام تکراری شده بود و درآمد درست و حسابی هم نداشت و لب کلام این که ما کار میکردیم، صاحب شرکت میخورد! دیگه قرارداد رو فسخ کردم و اومدم بیرون؛ مجددا به دنبال کار گشتم تا اینکه متوجه شدم تاکسی تلفنی محله منشی میخواد.

دیگه چند ماهی هم منشی آژانس بودم و اینجا تفاوتش با کار قبل این بود که من تنها نبودم و کلی راننده بودن که در نهایت چندتاشون رفیق صمیمیم شدن، و علاوه بر این دیگه لازم نبود توی سرما و گرما پیاده روی کنم و درِ خونه مردم رو بزنم واسه فروش کارت. خلاصه، شرایط کمی بهتر بود و درآمد هم ماهی صد و پنجاه؛ دیگه گاهی هم صاحب آژانس خییییییلی لطف میکرد، ماهی دویست میداد.
یادش بخیر، بچههای آژانس هر روز دونگ میزاشتن روی هم و نیمرو با نون داغ درست میکردن میخوردیم. لقمه های این نیمرو از کباب بره و پیتزا هم خوشمزهتر بود، چون یک فضای خیلی شاد و مفرحی بین بچهها حاکم بود. خب چند ماهی هم اینجا بودم و بعد دوباره خسته شدم و زدم بیرون و یک مدت دوباره کارم پیاده روی شد؛ چون برای یک کانون تبلیغاتی در سطح شهر تراکت پخش میکردم و اون هم در حد همین حقوق آژانس برام درآمد داشت با این تفاوت که دوباره تنها شده بودم و باید کیلومترها پیاده روی میکردم.

خب اونم کلا دو ماه بودم و بعد زدم بیرون و سه هزار عدد تراکت چاپ کردم به نام خودم برای تعمیرات نرم افزاری کامپیوتر در منزل یا محل کار. ایدهی مسخرهای بود، اما خب این چیزی بود که اون زمان به ذهنم اومد، من هم انجامش دادم. خودم سه هزار تراکت رو پخش کردم ولی دریغ از یک تماس!!! بعدش برگشتم خونه و سعی کردم کسب و کار آنلاین برای خودم دست و پا کنم. یک وبلاگ طراحی گرافیک زدم و به واسطه اون، سفارش طراحی بنر و پوستر میگرفتم و تقریبا ماهی سیصدهزار تومان برام درآمد داشت. این روند رو ادامه دادم تا پیگیر یک وام شدم.
خب دیگه، بعد از اون همه بالا و پایین شدن حالا دیگه آقای خودم شدم و صاحب یک کسب و کار!

سال 94 مغازه رو راه انداختم و این سکوی پرتاب من شد. شکستها و تجارب قبل، باعث شده بود من به خوبی از پس بازار بر بیام. بعد از راه اندازی مغازه، گشتم و بهترین و موفق ترین همکار توی شهر خودمون و بهترین عمده فروش لوازم جانبی اصفهان رو پیدا کردم و باهاشون رفیق شدم! هنوز که هنوزه با وجود اینکه دیگه توی بازار نیستم، جزوی از بهترین دوستانم هستند و بهشون افتخار میکنم و ازشون کلی انگیزه میگرفتم و همچنان میگیرم. خلاصه بخوام بگم، به واسطه همین مغازه من اسم و رسمی توی شهر و بین بازاریها به دست آوردم و صاحب کلی اعتبار شدم؛ تا حدی که نصف مشتریها فکر میکردن من زن و بچه دارم!!!

خب حالا شما با یک تعمیرکار کامپیوتر و فروشنده لوازم جانبی رو به رو هستید که هرجایی از شهر حتی ادارات دولتی و اکثر ارگانها دوست و آشنا داره. راستی، اگر دقت کنید دیگه نه از شلوار پارچه ای گشاد خبری هست و نه از پیرهن گشاد تر. اینجا دیگه تمام سعیام رو میکردم تا با وجود محدودیت های جسمانی، بهترین تیپ رو بزنم. خیرِ سرم کل شهر بهم میگفتن مهندس!

تولد گلوف
خب دیگه از سال 1394 تا 1399 هم، مغازه رو داشتم که ایده آکادمی گِلوف به ذهنم خطور کرد که به واسطه اون شروع کنم مطالعات و تجاربم رو با شما دوستان گلم به اشتراک بزارم. اما خب اصلا داستان اونقدرها هم جدی نبود؛ تا این که کاملا اتفاقی به دو سه نفر مشاوره رایگان دادم و بعد از اون مشاورهها متوجه شدم که چقدر قدرت تاثیرگذاری بالایی دارم!
درواقع در ابتدا و زمانی که من هنوز مغازه رو داشتم، هدفم این بود که یک پیج انگیزشی و آموزشی داشته باشم و به صورت دلی در اون پیج فعالیت کنم. اما زمانی که یکی دو نفر اتفاقی به دایرکت پیج گِلوف مراجعه کردن و از من درخواست مشاوره کردن، اونجا بود که معادله کلا عوض شد! پیج گلوف یک صفحه انگیزشی بود که من به صورت فعالیت شخصی در اون به تولید محتوا میپرداختم و اصلا هدفم تدریس و مشاوره نبود، اما انگار اون دو عزیز دستی از خدا شدن برای تغییر مسیر زندگی من …
بعد از اون، مسئله در ذهنم جدی تر شد تا این که کمکم تصمیم گرفتم بین مغازه و گِلوف یکی رو انتخاب کنم. دلیلش این بود که دیگه داشتم از بازار هم خسته میشدم و کلا اون حرفه دیگه برام جذابیت خاصی نداشت. با وجود این که کلی رشد کرده بودم و همچنان مسیر رشد هم برام هموار بود، اما از اعماق وجودم، آیندهی خودم رو در بازار نمیدیدم. به همین دلیل بود که اون اواخر دیگه ازش خسته شده بودم و من رو از نظر روانی ارضاء نمیکرد. خب انصافا این هم تصمیم خیلی بزرگی بود؛ چون من 5 سال توی بازار خاک خوردم و شاید برای خیلیها جمع کردن همچنین کار و کاسبی که اون همه دستاورد برای من داشته حتی ترسناک باشه! اما من باید یکی رو انتخاب میکردم …
و در نهایت یک روز توی مغازه از خودم پرسیدم: اگر نمیترسیدی و ایمان صد در صدی داشتی و از نظر مالی هم بینیاز بودی، کدوم رو انتخاب میکردی ؟؟؟ و در نهایت ذهنم و قلبم، متفق القول و بی درنگ جواب دادن: خب معلومه، گِلوف! بعد از اون به این نتیجه رسیدم که عشق، علاقه و رسالت واقعی من این مسیره، لذا در عرض یک هفته، مغازه رو جمع کردم و دفتر آکادمی گِلوف رو راه انداختم؛ و انقدر سریع این تغییرات رو اعمال کردم که حتی خانوادم هم بعد از چیدمان دفتر آکادمی متوجه شدن که چه خبره!
و در نهایت رسیدیم به اینجا …

شش ماه اول فعالیت گِلوف هم خبر خاصی نبود و من از پس اندازم هزینه میکردم. ولی چون برحسب عادت تمام پل های پشت سرم رو خراب کرده بودم و راه برگشتی نبود، باید متعهدانه پای کار میایستادم و اینکار رو کردم تا درنهایت کمکم افتاد روی دورِ رشد و ارزشمندترین دستاوردش هم آشنایی من با دوستان گلی مثل شماست.
طی این مسیر و پروسه هم استرس، نگرانی و ترس خیلی بود؛ اما درنهایت ایمان و باور من پیروز شد.
از سال 1392 تا به حال هم بین این روندی که کامل براتون گفتم، کلی فعالیتهای دیگه هم داشتم که مهمترینش مطالعه، تحقیق و آزمون و خطا در زمینه توسعه فردی، عزت نفس و اعتماد به نفس و خودشناسی بود و علاوه بر اون، دستی هم بر هنر داشتم و دارم که همین عکس، یک نمونه از طراحی سیاهقلمی هست که سال 95 کشیدم و همچنین آواز سنتی و نوشتن شعر و …

عکس بالا یک نمونهکار طراحی سیاهقلمه که طبیعتا پر از ایراده و نمیشه به دید یک طراحی استاندارد بهش نگاه کرد! ظاهرا خوبه اما قطعا اگر یک طراح حرفه ای ببینه، میتونه کلی ایراد فنی ازش استخراج کنه. خب چون من بصورت تخصصی این رشته رو ادامه ندادم و صرفا یک زمانی دلی براش وقت میزاشتم و فقط برای این که حالم رو خوب میکرد انجامش میدادم. نمیدونم، شاید یک روزی در آینده دوباره برای این هنر بی نظیر وقت بزارم …
همونطور که گفتم، دستی هم بر آواز سنتی داشتم و دارم که برخی از نمونه اجراها رو در ادامه میتونی گوش کنی:
اجرای اول – ضبط شده در آموزشگاه گوشه، سال 1397:
اجرای دوم – ضبط شده در سال 1401:
این آوازها هم خالی از ایراد نیست، چون متاسفانه من حتی این هنر رو هم به صورت اصولی و حرفه ای دنبال نکردم و صرفا از آموخته هاش فقط برای تقویت حنجرهام استفاده کردم. پس، هم از اساتید نقاشی و هم از اساتید آواز صمیمانه بابت ضعفهای موجود در این آثار معذرت میخوام.
خب دوست گلم، طراحی سیاه قلم یا آواز سنتی و یا حتی قدرت تکلم با فن بیان و تن صدایی رسا و شفاف، شاید امری کاملا طبیعی باشه یا مسئلهی خیلی خاصی به نظر نیاد، اما برای من یکی فرق میکرد، خیلی هم فرق میکرد. چون همونطور که متوجه شدی، بیماری رسما یک آدم متفاوت از من ساخت. آدمی که نه دستهاش مثل بقیه بود و نه تن صداش، نه فن بیانش، نه ظاهرش، نه باطنش و نه هیچی … من به معنای واقعی از سر تا پا، پر از نقص و ضعف بودم. در حدی که مُردنم منطقیتر به نظر میرسید تا زندگی کردنم! اما از دل تک تک همون ضعف ها و درد ورنج ها و محدودیت ها و ناتوانی ها، اهرم ساختم برای تغییر و تحول و ساخت و ساز شرایط و زندگیای که دلم میخواست.
انشاالله در اسرع وقت یک مطلب هم از تمام تغییراتی که رقم زدم آماده و منتشر میکنم تا متوجه منظورم بشی. (در ادامه همین مطلب به این مسئله پرداخته شده). خلاصه که ترجیحم همیشه بر این بود که بمیرم اما در خفت و خواری و ذلت و حقارت زندگی نکنم! برای همین تغییراتی رو رقم زدم که گاهی خودم هم بابتشون در عجبم …

از بیماری هم بخوام بگم، باید بگم که بعد از افتادن در همین مسیر زندگی که مفصل راجع بهش نوشتم، خود به خود و به مرور، نزدیک به هشتاد درصد سرکوب شد!!! این خصلت جهان هستیه دوست گلم که به محض این که تو بخواهی در جهت رشد خودت و جهان اقدام کنی، اون همه جوره حمایتت میکنه. خداوند این جهان رو اینطور آفریده که بر پایه و اساس رشد و تکامل باشه. پس اگر باهاش هم جهت شدی و در مسیر رشد قدم برداشتی، شک نکن که جهان و خداوند همه جوره حامی تو خواهند بود؛ در غیراینصورت هر بلایی سرت اومد گردن خودته!!!
این رو منی ثابت کردم که به معنای واقعی غرق در بنبست و ناتوانی جسمانی و روحی بودم. شاید باورت نشه، اما خیلیها حتی طاقت مطالعه بیوگرافی من رو هم ندارن. جالبه نه؟ فکرش رو کن یک داستانی هست که خیلی از مردم حتی توانایی خوندنش رو هم ندارن اما من این داستان رو زندگی کردم!!! پس حرفی که میزنم صرفا شیک و خوشگل و انگیزشی نیست، بلکه این حرفها از اعماق وجودم و با ایمانی خالص گفته میشه؛ چون من این ها رو لحظه لحظه زندگی کردم …
شرایط من باعث شد تا به دنبال مسیر تغییر و تحول بگردم و در نهایت رسیدم به مسیر آگاهی و تجربه. طبیعتا طی کردن این مسیر در طی هشت الی ده سال اخیر تنها برای زندگی شخصیه خودم بوده و تا قبل از استارت فعالیت آکادمی گِلوف، حتی تصورش رو هم نمیکردم که روزی رسالتم بشه تدریس و مشاوره در این زمینه ها.

شاید جالب باشه بدونی اکثر بچههایی که تا به امروز از من مشاوره گرفتن یا وارد دوره شدن، چندین برابر بیشتر از خوده من نتیجه گرفتن و تغییرات رو رقم زدن! همین امروز داشتم به دلیل این مسئله فکر میکردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که دلیلش فقط اینه که این آگاهی ها داره از جانب ابراهیم شجاعی منتقل میشه!
چیزی که عمیقا شدت تاثیرگذاری رو تعیین میکنه جایگاه استاد و مدرس در ذهن دانشجوست، نه سطح سواد و تخصصش … البته که دانش و تخصص بسیار مهمه، اما درواقع اگر استاد از درجات پایینی در ذهن دانشجو برخوردار باشه، در این صورت استاد حتی اگر خالصترین آگاهیها رو هم ارائه بده کاملا بی فایدهست! و گویا خداروشکر من انقدر از درجات بالایی و جایگاه خوبی در ذهن بچهها برخوردارم که حتی ساده ترین حرفام هم به شدت براشون موثر و سازنده میشه، در حدی که از خودم هم بیشتر نتایج و تغییرات رو رقم میزنن؛
که البته تنها دلیل رسیدن به این جایگاه در ذهن مخاطب، دقیقا مسیریه که خودم به شخصه طی کردم و تغییراتیه که رقم زدم و حالا به عنوان یک الگو و الهام بخش به انتقال دانش و تجربه می پردازم نه صرفا یک مدرس یا سخنران. از این بابت فقط میتونم از صمیم قلبم خدا رو شکر کنم. همین!
خداروشکر میکنم برای این که حالا فهمیدم تمام درد و رنج های جسمانی و روحی که متحمل شدم به ثمر نشسته و کمترین دستاوردش همین قدرت تاثیرگذاری بالاست که در وجود منه. حالا فهمیدم که در اوج درد و رنج و در دل ناامیدی وقتی یک ندا من رو به مقاومت و استقامت دعوت میکرد، صرفا یک وعده توخالی نبود، بلکه وحی منزل از جانب خدا بود تا من رو به اینجا برسونه. جایی که من بشم دستی از خودش برای گسترش آگاهی و توحید. و حالا وقتش رسیده که به واسطه همین قدرت تاثیرگذاری و الهام بخش بودن، از تمام وجود به گسترش دانش، تجربه و معنویت بپردازم.
کلام آخر
از اینجا:

تا اینجا:

طی هشت سال تکامل و این قصه همچنان باقیست و تازه اول راهیم و کلی مسیر در پیش داریم …
و در آخر باید بگم از داستان زندگی من الگو و ایده بگیر و اقدام کن. انگیزه گرفتن تو به تنهایی نه به درد من میخوره و نه به درد خودت. با عشق چهار ساعت وقت و انرژی گذاشتم برای نوشتن و تنظیم این بیوگرافی که در نهایت منجر به عملگرایی و اقدام تو بشه، نه اینکه برای دو دقیقه انرژی و انگیزت بزنه بالا!
تایپ مجدد: یاسین عمارلو
تغییراتی که من رقم زدم
سلام مجدد خدمت دوست ارزشمندم. حدود چند ماهی میشه که از انتشار این بیوگرافی میگذره و حالا بعد از اینهمه مدت، اومدم تا این بخش رو بروزرسانی کنم. الآن که در حال نگارش این کلمات هستم، ما در روز چهارشنبه مورخ 1401/12/24 هستیم. برای بروزرسانی بیوگرافی قصد دارم در این بخش به برخی تغییرات چشمگیری که طی این سال ها در زندگیم رقم زدم بپردازم. تغییراتی که انقدر بزرگ و در حد معجزه بودن که گاهی خودم هم با تعجب از خودم می پرسم آیا واقعا این تغییرات رو من رقم زدم؟!
خب در ادامه تا جایی که ذهنم یاری کنه به نتایج و تغییرات شخصیم میپردازم تا ایمانت قویتر بشه و باور کنی که هر کسی در هر شرایطی می تونه شرایط دلخواه خودش رو خلق کنه و به جایی که میخواد برسه. اگر من در بدترین شرایط تونستم به این نتایج برسم، پس شک نکن شما هم می تونی. این جمله کمی انگیزشی شد اما خب من به پشتوانه سرگذشت خودم دارم این حرف رو میزنم و به قول معروف: آنچه که عیان است، چه حاجت به بیان است. پس در ادامه این بروزرسانی همراه من باش.
تغییر تن صدا و تقویت فن بیان
شاید تغییر صدا و تقویت فنبیان برای عموم مردم امری کاملا طبیعی به نظر بیاد. اما برای من داستان کاملا متفاوت بود. چون بیماری به معنای واقعی حتی به دهان و دندان و حنجره من هم رحم نکرده بود و از این نظر هم من رو ترکونده بود. اگر بخوام موشکافانهتر راجع به شرایطم صحبت کنم باید بگم که، بیش از 90درصد از دندانهای من به واسطه بیماری از بین رفت و همچنین زبان من هم به کف دهانم چسبیده! باورت میشه دوست گلم؟ یعنی من همین الآن هم نمیتونم زبونم رو از دهنم بیرون بیارم چون چسبیده به کف دهنم.
همچنین دهان بسیار کوچیکی هم داشتم، در حدی که یک قاشق مربا خوری به زور واردش میشد! و علاوه بر اینها دائما دهنم زخم بود. یا خوده دهن یا روی زبونم دائما تاول میزد و زخمها و سوزشهای شدیدی رو توی دهنم متحمل می شدم. عجیبتر از همه اینها، تن صدای خیلی خاص و عجیبی بود که بیماری برای من به ارمغان آورد که در ادامه حتما یک نمونه صدا از گذشته خودم رو برات میزارم تا دقیقا ببینی من چه صدایی داشتم. در کنار اینها، ریههای خیلی ضعیفی هم داشتم در حدی که مثل گنجشک نفس می کشیدم.
بسیار خب، حالا تصور کن تو 90درصد از دندانهات رو نداری، دهانت خیلی کوچیکه، زبونت چسبیده به کف دهانت، همون دهانی که دائما پر از زخم و تاوله و در کنار اینها تن صدای ضعیف و عجیبی هم داری و نفست هم بالا نمیاد!!! حالا ببین با این وضع دیگه چطور میشه حرف زد …
قبل از این که بریم سراغ توضیحات در رابطه با این تغییرات، در ادامه برات صدای چند سال پیش و صدای امروزم رو میزارم تا به وضوح تغییرات رو ببینی. هر دو فایل صوتی رو گوش کن و تفاوت بین تن صدا و همچنین فنبیان رو به وضوح احساس کن! بعدش در ادامه بهت میگم چطور این تغییرات بزرگ و عجیب رو رقم زدم.
همیشه وقتی از تغییرات تن صدا و فنبیانم برای بچهها صحبت می کردم، نمیتونستن شدت تغییرات رو به وضوح درک کنن. به همین جهت همیشه میگفتم ای کاش یک نمونه صدا از گذشته خودم داشتم تا بچهها بتونن دقیق و شفاف تغییرات رو شاهد باشن. خلاصه گذشت تا این که یک روز یک ویدیو به دستم رسید.
داستان از این قراره که من سال 1392 یک سایت آموزش نرمافزار راه اندازی کردم و خودم فیلم آموزشی آماده میکردم و توی سایت منتشر میکردم. فیلمها رو هم توی یک هاست رایگان آپلود کرده بودم و اصلا فکرش رو هم نمیکردم که هنوز هم توی هاست موجود باشن. خلاصه بعد از 8 سال رفتم وارد پنل کاربری توی اون هاست شدم و در کمال تعجب دیدم که عهههه یکی از اون فیلمها هنوز هم اونجاست! انگار که خدا میخواست من مدرکی برای ارائه داشته باشم تا کلامم تاثیر کامل خودش رو بزاره. خلاصه، فایل صوتی اون ویدیو رو الآن اینجا میخوام برات منتشر کنم.
خداشاهده بعد از هشت سال وقتی خودم اون ویدیو رو اجرا کردم، ناگهان به شدت جا خوردم و ذهنم نمیپذیرفت که این صدا و این فنبیان یک زمانی برای من بوده!!! حتی همون روز که این ویدیو رو پیدا کردم هم برای یکی از رفیقام اجراش کردم و ازش پرسیدم باورت میشه این صدای 8 سال پیش منه؟! اون هم خیلی جدی گفت الکی نگو! رفتی با کامپیوتر صدات رو دستکاری کردی؟! منم گفتم نه به خدا این صدای طبیعیه 8 سال پیش منه.
این هم صدا و فن بیان بنده در سال 1392:
جالبه اینجا تصور میکردم که تن صدا و فنبیانم خوب شده، برای همین این شهامت رو پیدا کرده بودم که برم پشت میکروفون و آموزش بدم! یعنی میخوام بگم سال 92 باز کمی اوضاع فنبیانم بهتر بود. شک ندارم با گوش دادن همین فایل صوتی هم تو متعجب شدی، حالا تصور کن قبلتر از این چه وضعیتی داشتم. اگر دقت کنی نفسم بالا نمیومده، کلمات رو هم شفاف بیان نمیکردم، چون دهانم و زبونم پر از زخم بود، همچنین اصلا دهنم باز نمیشد و زبونم هم چون به کف چسبیده بود درست نمیچرخید و …
و حالا بریم به یکی از فایل های صوتی آموزشی که در سال 1401 ضبط شده گوش کنیم و تفاوت رو احساس کنیم.
صدا و فن بیان بنده در سال 1401:
خب دیگه حرفی برای گفتن باقی نمیمونه!!!
و اما چطور من این تغییرات رو رقم زدم؟ از زمانی که وارد مسیر خودشناسی و خودسازی شدم، متوجه شدم که باید بتونم به راحتی با افراد ارتباط برقرار کنم و کلام و گفتار من هم مهم ترین ابزار برای ارتباط با دیگران هست. پس فهمیدم که نمیشه با این وضعیت ادامه بدم و باید کلا تغییرات ریشهای رو رقم بزنم. به همین جهت شروع کردم و هر کاری از دستم بر میومد برای تغییر تن صدام و تقویت فنبیانم انجام میدادم.
حقیقت اینه که من در طول زندگیم اصلا استاندارد و اصولی پیش نرفتم و هر کاری که فکر میکردم موثره رو انجام میدادم تا بلاخره نتیجه بگیرم. مثلا ده سال پیش من اصلا نمیدونستم چیزی به نام علم فنبیان وجود داره یا نمیدونستم چیزی به نام صداسازی وجود داره. تنها چیزی که میدونستم این بود که من تن صدایی عجیب و لحن گفتاری درب و داغون دارم که باید تغییر کنه. پس شروع کردم به رقم زدن تغییرات.
مثلا فهمیدم باید دهانم بیشتر از چیزی که هست باز بشه. برای همین هرطور میشد فک و دهانم رو تحت فشار قرار میدادم. مثلا چیزی رو به زور بین دندون های جلویی قرار میدادم و در حالی که درد میکشیدم و از شدت درد، اشک از چشمانم جاری میشد، اما تحمل میکردم و انقدر اینطور فک و دهانم رو تحت فشار گذاشتم تا درنهایت به حد چشمگیری فک و دهانم منعطف شد.
همچنین برای تغییر تن صدا، راستش رو اگر بخواهی فکر میکردم که کشیدن سیگار، قلیون و … موثره. خب چون برخی از دوستانم این ها رو گفته بودن و برای همین من هم مدتی درگیر این ها شدم و گاهی هم توی کوه و یا خیابون صدام رو روی سرم میکشیدم چون فکر میکردم داد زدن هم موثره! ناگفته نماند که سیگار تا اوایل سال 1402 همراه من بود و در نهایت در این سال موفق به ترکش شدم!
خلاصه گذشت تا این که درنهایت با موسیقی سنتی و آواز آشنا شدم. به همین جهت سر از کلاسهای آواز سنتی در آوردم و اونجا تکنیکها و تمرینهای بینظیری برای تقویت ریهها و همچنین تقویت حنجره یاد گرفتم که دیگه از تمام وجود اون تمرینها رو انجام میدادم تا درنهایت بعد از چند سال، وضعیت همونطور که دیدی زمین تا آسمون تغییر کرد.
همونطور که گفتم، خب زبون من به کف دهانم چسبیده و برای همین حروف متعددی رو نمیتونستم درست بیان کنم. حروفی مثل «ر» یا «س» و … به همین جهت کلی تمرین کردم تا بالاخره تونستم این حروف رو هم به درستی بیان کنم و عمدا با دهانی پر از زخم انقدر حرف میزدم و آواز میخوندم تا درنهایت دهان و زبونم سِر میشد!
شاید باورت نشه اما وقتی این تمرینات رو انجام میدادم درد شدیدی میکشیدم، اما درد برام معنایی نداشت، چون تشنهی تغییر بودم. پس حاضر بودم حتی دهن خودم رو با تیزی جر بدم اما به نتیجه برسم! لب کلام، با روش های جنگلی و سرخپوستی و عجیب و غریبی که به ذهنم میرسید، صد و هشتاد درجه تغییرات رو در این زمینه ایجاد کردم و رسیدم به اینجا.
خب دیگه بیشتر از این راجع به این تغییر صحبت نمیکنم و مهم نتیجه بود که خداروشکر کاملا مستند بهش پرداختیم. پس حالا در ادامه بریم سراغ تغییر بعدی …
غلبه بر بیماری لاعلاج!
بزرگترین تغییری که تا به حال در زندگیم رقم زدم همین سرکوب کردن بیماری بوده. خب در این باره که در بخش اول بیوگرافی توضیحات رو ارائه دادم و گفتم که این بیماری پوستی چه چالشها و درد و رنجهایی رو برای من به همراه داشت. من به جرئت میتونم بگم که یک عزرائیل رو دور زدم! این بیماری به طور کاملا عادی داره کشته میده و الآن دارم به این فکر میکنم که راجع بهش بیشتر از این برات توضیح بدم یا نه، اما چون دوست ندارم حس و حال منفی در وجودت برانگیخته بشه، به همین مقدار توضیحات بسنده می کنم.

خب رفیق جان، همونطور که گفتم من به معنای واقعی عزرائیل رو دور زدم و نه تنها از درد و رنج و زجر و عذاب خودم رو بیرون کشیدم، بلکه از خودم یک آدم نرمال و سالم ساختم. چیزی که حالا میبینی و طبق معمول همه چیز کاملا مستنده. گاهی بچههایی که این بیماری رو دارن میبینم در شرایط جسمی، روحی و روانی مناسبی نیستن و گاهی میبینم که حتی آرزوی مرگ میکنن. من کاملا بهشون حق میدم و شاید فقط من بتونم این بچهها رو درک کنم. خب هر بیماریای تکلیفش مشخصه. یکی فقط قلبش درگیره، یکی چشمش، یکی دست هاش، یکی کبد و یکی ریهها و …
اما بیماری پروانهای به معنای واقعی تمام وجود آدم رو درگیر میکنه. از دست و پا و پوست و چشم و گوش گرفته تا حتی اندامهای داخلی! خدا شاهده هنوز بیرحمتر از این بیماری ندیدم و برای همین گاهی خودم هم تعجب میکنم از این حد تغییری که رقم زدم.
همیشه وضعیتی بهتر یا بدتر از وضعیت ما وجود داره. اما با توجه به شرایطی که طی مسیر زندگیم پشت سر گذاشتم، میتونم قسم بخورم که این یکی از بدترین و عذابآورترین شرایطی بود که یک انسان در زندگی دنیوی میتونه تجربه کنه. پس من به درد و رنجهام افتخار نمیکنم. درد و رنج و بدبختی که افتخار نداره. من به نتایجی که از دل تکتک این درد و رنج ها استخراج کردم افتخار میکنم.
صادقانه بگم که نمیدونم چقدر از این نتایج دستاوردهای خودمه، یا خواست خدا بوده یا چی؟! اما این رو خیلی خوب میدونم که حداقل من در نقش خودم و به سهم خودم درخشیدم و از صدِ خودم مایه گذاشتم و حتی فراتر از تصور در بازی زندگی ظاهر شدم.
به هر صورت از جایی به بعد به خودم گفتم یا باید تبدیل به چیزی بشم که میخوام، یا باید قید زندگی رو بزنم. چون اصصصصلا دلم نمیخواست تن به یک عمر زندگی اینچنینی بدم. به همین جهت با تمام قوا و تمام ایمان و توانایی که در وجودم داشتم شروع به تخریب و ساخت و ساز کردم.
لب کلام، این بیماری یک هیولای هفت سر بود که من اون رو زیر پام له کردم! (با همراهی و هدایت خدا) من تغییراتی در این حد رو رقم زدم که حتی با عقل و منطق هم جور در نمیاد. سال 75 دکتر گفت: این بچه رو باید بندازین گوشهی بیمارستان تا خودش تمام کنه و از بین بره. اما حالا من اینجا هستم! سالم، سرحال، قدرتمند و با شخصیتی پخته و تاثیرگذار و با کوهی از دانش، تجربه و نتیجه در دست.
یادگیری رانندگی
زمانی که کسب و کار خودم رو به راه انداختم و اولین ماشین خودم رو خریدم، حتی بابام هم جرعت نمیکرد رانندگی رو بهم یاد بده. اکثر اطرافیان فکر میکردن که من از پسش بر نمیام و فکر میکردن اونقدرها هم مهم نیست. اما برای من مهم بود! چون باید خودم رو به خودم ثابت می کردم و باید مجددا مهر تاییدی بر قدرتم میزدم؛ همچنین مهم بود چون من زندگی آزادانه رو انتخاب کرده بودم نه یک زندگی در بند محدودیتها. پس به خودم گفتم حتی اگر با این ماشین برم زیر تریلی، اما بااااااااید رانندگی رو یاد بگیرم. کلا تمام تغییرات رو همینطور رقم زدم. یعنی بین مرگ و تغییر یکی رو انتخاب می کردم.

وقتی که دیدم هیچ کس حتی پدرم هم زیر بار نمیره که رانندگی رو بهم یاد بده، دیگه رفتم سراغ رفیقم و از اون خواستم رانندگی رو بهم آموزش بده. خدا رو صدهزار مرتبه شکر من از نظر دوست و رفیق ثروتمند بودم و هستم. یعنی زندگیم پر از آدم های خوبه که خالصانه و عاشقانه برام وقت و انرژی میزارن. خب این رفیقم هم مشاور املاک داشت و من رفتم پیشش و این درخواست رو ازش کردم و اون هم با کمال میل و حتی با خوشحالی پذیرفت!
یعنی یه جورایی خوشحال شد از این که من با وجود این شرایط جسمانی میخوام به محدودیتها غلبه کنم. به هر صورت در عرض کمتر از 20 روز ایشون من رو راننده کرد. طی اون بیست روز، هر شب با ماشین میرفتیم بیرون و حتی گاهی ماشین خودش رو در اختیارم میزاشت! باور کن اگر من جای ایشون بودم هرگز همچین ریسکی رو نمیکردم، اما خب ایشون این محبت رو در حق من کرد و برای همینه که میگم من به لطف خدا، دوستان و رفقای بینظیری داشتم و دارم.
به هرصورت، روز های اول توی محله بهم آموزش میداد. اواسط ماه هم درون شهری باهام کار میکرد و هفته آخر هم کلا میرفتیم بیرون از شهر و توی شهرهای اطراف و جادههای بیرون تمرین میکردیم. خلاصه که حالا من با یک دستفرمون عالی درخدمتت هستم!

ساختن شخصیتی تاثیر گذار
در اواسط بیوگرافی که گفتم چرا من تبدیل شدم به یک شخصیت کاملا تاثیرگذار. پس اینجا دیگه از کلام تکراری پرهیز میکنم. فقط باید بدونی منی که زمانی وسط برزخ خودم پشت خودم رو خالی کرده بودم، حالا طی این بازه زمانی که وارد حیطه تدریس و مشاوره شدم، فقط نزدیک به 1000 نفر رو از خودکشی بیرون کشیدم! همچنین هزاران نفر فقط و فقط با مطالعه بیوگرافی بنده متحول شدن و مسیر زندگیشون تغییر کرده و این آمار فقط برای مطالعه بیوگرافیه. آموزشها که جای خود …
من از کنج یک اتاق، به بالاترین و قویترین سطح ارتباطی رسیدم، طوری که دیگران جذب من میشن و به دنبال موقعیتی هستن تا با من ارتباط برقرار کنن! حالا آدمهایی وارد زندگیم شدن و میشن که به اندازه خانوادم بهم لطف و محبت دارن و از تمام وجود و عاشقانه و خالصانه برای من وقت و انرژی میزارن. همچنین این افراد معتمد ترین افراد زندگی من هستند و باید این رو هم بدونی که من هیچ تلاشی برای ارتباط با این افراد نکردم و این عزیزان خودشون به لطف خدا وارد زندگی من شدن و میشن. به بیانی ساده تر حالا من گلچین روزگار رو توی زندگیم دارم!
خلاصه که از ته چاه افسردگی، به جایی رسیدم که در 99% مواقع شاد و شنگول و پرانرژی هستم و یک آدم درب و داغون و خسته هم اگر بهم برخورد کنه، مثل برق انرژی میگیره و حالش خوب میشه. همچنین منی که یک زمانی از جلوی آینه جاخالی میدادم تا حتی ریخت و قیافه خودم رو هم نبینم، الآن بهترین روابط اجتماعی رو دارم و در جمعها پررنگ ترین حضور متعلق به منه.

من از یک جسم 30 کیلویی رو به موت که چهارتا استخون بود با یه روکش ناقص! این چیزی رو ساختم که توی عکسها مشاهده میکنی. لب کلام، من یک در به درِ بدبختِ قربانیِ فلک زده رو تبدیل کردم به ابراهیم شجاعی فعلی.
فکر می کنم تا همینجا کافی باشه!
کلام آخر
حالا بیا ببینیم اصلا عزت نفس یعنی چه؟ عزت نفس یعنی اعتماد و ایمان به توانایی خود و اعتماد به قدرت ذهن، عزت نفس یعنی داشتن این باور که هرکسی لیاقت بهترین زندگی رو داره. خب تو بگو کی میتونست تا این حد مثل من عزت نفس رو پیاده کنه؟!
من سنی ندارم، اما راهنما و مشاور افراد بالای چهل سالم! باور کن من معجزه نکردم رفیق، من خوده معجزه ام!!! در عرض کمتر از ده سال جوری فشرده زندگی کردم و جوری فشرده ساختم که از نظر دیگران عجیب و خاص به نظر میام. توی این بخش از بیوگرافی که به تغییرات و نتایجم پرداختم، زیاد از کلمه «من» استفاده شد. یعنی میخوام بگم شاید ظاهرا خودستایی به نظر بیاد، اما ترجیح دادم برای یک بار هم که شده هرچیزی که بودم و هستم رو بریزم روی دایره تا اگر قصد داری در مسیر زندگیت همراه من باشی، خیلی خوب متوجه بشی که چه شخصیتی رو به روت ایستاده!!! هرچی دوره شرکت کردی یا کتاب خوندی و هر مسیری که تا به حال در زندگیت رفتی، اینها اصلا به بنده هیچ ربطی نداره. چون سیستم آموزشی و سبک کاری من صد و هشتاد درجه متفاوته و من بر مبنای دانش روز، تجربه و نتیجه پیش میرم. تمام
دوستدار و ارادتمند تو، ابراهیم شجاعی
بروزرسانی 1403:
در تاریخ بهمنِ 1403، فعالیت آکادمی گِلوف متوقف شده
و اکنون این آکادمی با نام ابراهیم شجاعی به طور رسمی فعالیت خود را از سر گرفته است.
با آرزوی بهترینها برای شما دوست و همراه ارزشمند.